تبليغاتX
شکسته های ساغر

شکسته های ساغر

این روزها
دلم با من غريبه گی می کند ،
براي تمامي شاليزارها
نامه ي عاشقانه مي نويسد،
و روي كاغذهاي باطله
نقاشي مي كند؛
قاصدك
كبوتر
شايدم
بالي براي پرواز...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط ساغر | |

.

برو اگه میخوای بری

......

شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی

سپردمت دست خدا

که بی خدافظی نری...

.

.

دلـم ؛

براي تمــام حـرفــ هايي کــه نميــزنـي ...

تنــــــگ است ... !!!

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت11:14 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

.

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

جدی نگرفته ام...

عشق من!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت11:58 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

گفت :
اگر روزی جدا گردی
و با غیر آشنا گردی
چون غنچه ی نشکفته ای من
از آن دوری طاقت سوز می میرم
و من با خود در اندیشه
اگر روزی جدا گردد
و با غیر آشنا گردد
چو مرغ شب زداغ هجرانش
تا سحر یک شب نمی پایم
ولی...
روزی رسید و ما
از هم جدا گشتیم
و من دیدم
نه او از دوری من مُرد
و
نه من از غصه دق کردم

+نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

!

حالا که رفته ای

ساعت ها به این می اندیشم که :

 چرا هنوز زنده ام؟!!

" مگر نگفته بودم که بی تو می میرم"

خدا یادش رفته مرا بکشد یا

تو قرار است برگردی؟؟!!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

روزهای خوبی نیست
- خانه
بوی ِ سرد خانه می دهد
و در هر گوشه اش
تارهای ِ تنهایی
تنیده بر سپیدی ِ خاطره ها
با هر نسیم
درد بر پیکر پنجره ها
زورآزمایی می کند ...
در این روزهای کهنه گی
- تو چقدر کم هستی
- چقدر نبودنت زیاد است
- چقدر نیستی
- چقدر ...
-
شب که می شود
فقط به اندازه ی یک رویا
فرصت خوابیدن دارم
خواب که می بینم
تا چشم کار می کند
هستی ...
بیدار که می شوم
رفته ای ...
انگار نه انگار که بوده ای ...
انگار نه انگار ...

+ شرمنده میشم از کوچیکی خودم و بزرگی روحت...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت9:17 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

.

 

نوشتن از نبودنت

بهم کمک نمی کنه

هیچ چیزی بعد رفتنت

بهم کمک نمی کنه

نشوندنت به معنی عمیق و ناب واژه ها
پیچیدنت به حرم استعاره ها

بهم کمک نمی کنه

بغض های تلخ بین روز،شب گریه های بی صدام

بهم کمک نمی کنه

اینکه به خواب من میای
نه به من دیگه هیچی کمک نمیکنه........کمک نمیکنه!!!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت1:22 قبل از ظهرتوسط ساغر | |

.

بیا

دلم ...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت1:17 قبل از ظهرتوسط ساغر | |

.

اشک رازیست
 لبخند رازیست 
عشق رازیست
 اشک ان شب لبخند عشقم بود
 قصه نیستم که بگویی 
نغمه نیستم که بخوانی
 صدا نیستم که بشنوی 
یا چیزی چنان که ببینی 
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن!
درخت با جنگل 
سخن می گوید
 علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
 نامت را به من بگو
 دستت را به من بده 
حرفت را به من بگو
 قلبت را به من بده
 من ریشه های تو را دریافته ام
 با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من اشناست
 در خلوت روشن با تو گریسته ام
 برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام با تو زیباترین سرود ها را
 زیرا که 
مردگان این سال 
عاشق ترین زندگان بودن!
 دستت را به من بده                                                                                                     دستهای تو با من اشناست
ای دیر یافته باتو سخن می گویم
 به سان ابر که با توفان
 به سان علف  که با صحرا
به سان باران که با دریا 
ب سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگ سخن می گوید
 زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
 زیرا که صدای من با تو اشناست...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت9:30 بعد از ظهرتوسط ساغر | |

اقرار مرا بر پشیمانیت حک کن

تا لابه لای این ثانیه های مندرس

نامی از احساس نبرم!!

من باختم به خود

باختم به تصور غلط " فرشته های آدم نما"

باختم و حال که در گوشه اتاقم حماقتهایم را می شمارم

 آرام آرام این جمله زاده می شود که :

" سنگ باش تا سنگسار نشوی "

+نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط ساغر | |